شب بود و سرما بود
در آسمان سینه . رویائی هویدا بود
در سینه ی رویا . گل تو پیدا بود
از شوق خندیدم
آویختم بر قامتت چون ساق نیلوفر
تا از گل روی تو یک شبنم بیاشامم
تا دستهایم را به آغوش تو بسپارم
تا در تو آویزم
تا با تو جان گیرم
اما نهیب باغبان . دست مرا لرزاند
لب را به گلبرگ تو رنگین ساخت
گل از درون افسرد
گلبرگها پژمرد
آن ساقه ی نیلوفری خشکید
من ماندم و سرما و صد افسوس
در حسرت رویا که پرپر شد
سیلوانا سلمانپور ۳/۷/۱۳۶۹
آفتاب قشنگیه امروز . از پنجره روبروی میز تحریر به حیاط و باغچه نگا کردم . باغچه ای که مادرم صبح سحر
آب پاشی کرده بود چه برقی داشت انگار نقاشی تو کتاب بچه ها بود
یاد این شعر بالا از سیلوانا افتادم .. گذاشتم اینجا توی وبلاگ
از همه دوستاي گلم بخاطر نظراتشون واينكه منو تنها نذاشتن متشكرم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوستتون دارم![]()
![]()
![]()














